. . .
اتاق خلوت پاکی است .
برای فکر ، چه ابعاد ساده ای دارد !
دلم عجیب گرفته است .
خیال خواب ندارم .
سهراب سپهری
. . . . . . . . . . . . . من بی تو نه آغازم نه پایان . . . . . . . . . . . . .
برای فکر ، چه ابعاد ساده ای دارد !
دلم عجیب گرفته است .
خیال خواب ندارم .
سهراب سپهری
او جانشين همه نداشتن هاست
نفرين ها و آفرين ها بي ثمر است
اگر تمامي خلق ، گرگهاي هار شوند
و از آسمان ، هول و کينه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسيب ناپذير من هستي
اي پناهگاه ابدي
تو مي تواني جانشين همه بي پناهي ها شوي
دکتر علی شریعتی
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی كه برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشك عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملكوتی بانگ خروس هاست
سروها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن حال با روح ماست
حسین پناهی
دل آدم میگیره از این همه ندیده شدن ها . . .
ای زندگی
خیلی بی رحمی
بی رحم تر از مرگ . . .
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون اينه پاک آب مي نگرند
تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نيستي که بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي که ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي کند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ اينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي که ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يک دوست از تو مي گويم
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه درين خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي که ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهکرده است
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده سکت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي که ببيني
فريدون مشيري
دو شاخه نرگست ای یار دلبند
چه خوش عطری درین ایوان پراکند
اگر صد گونه غم داری چو نرگس
به روی زندگی لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهی
صفای آسمان صبحگاهی
بیا تا عیدی از حافظ بگیریم
که از او می ستانی هر چه می خواهی
سحر دیدم درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی
بهارت خوش که فکر دیگرانی
سری از بوی گلها مست داری
کتاب و ساغری در دست داری
دلی را هم اگر خشنود کردی
به گیتی هرچه شادی هست داری
چمن دلکش زمین خرم هوا تر
نشستن پای گندم زار خوشتر
امید تازه را دریاب و دریاب
غم دیرینه را بگذار و بگذر
فریدون مشیری
دوستم داشته باش ، بادها دل تنگند
دست ها بیهوده ، چشم ها بی رنگند
دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند
برگ ها می سوزند ، یادها می گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتی کن با رنگ ، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور کن
آفتابی تر شو ، باغ را از بر کن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند
خواب دیدم در خواب ، آب آبی تر بود
روز پرسوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب دیدم در تو رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت .
تقدیم به بهترینم
دوستم داشته باش ![]()
باران، قصيده واري،
- غمناك -
آغاز كرده بود.
مي خواند و باز مي خواند،
بغض هزار ساله ي درونش را
انگار مي گشود
اندوه زاست زاري خاموش!
ناگفتني است...
اين همه غم؟!
ناشنيدني است!
پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟
گفتند: اگر تو نيز،
از اوج بنگري
خواهي هزار بار از اوج تلخ تر گريست!
فریدون مشیری
این شب ها چشم های من خسته است
گاهی اشک
گاهی انتظار
این است سهم چشم های من
ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است . . .
به دنیای خاطرات قدیمی خوش اومدی عزیزم ![]()
دیگر نگران نیامدن هایت نمی شوم
نام تو در امتداد همه ی خطوط زندگی پیداست
هنوز فاصله ها هستند اما ...
ضرب آهنگ دلم به یاد آخرین دیدار
هنوز آهنگ دیگری دارد...
زیر سقف آشنایی ها می خواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادی
ولی من چون قناری
دوست دارم در قفس باشم
که زیباتر بخوانم
آخرین سنگر سکوته
حق ما گرفتنی نیست
آسمونشم بگیرین
این پرنده مردنی نیست . . .
آخرین سنگر سکوته
خیلی حرف ها گفتنی نیست . . .
حرف هایت هنوز هم طعم عطر پائیز عاشقی می دهد